خرید بک لینک

 

گاه گاهي واژه هايي را بكار مي برند كه درك آن براي بعضي از مردم نا مفهوم است . هنگامي كه صحبت مي كنند كلمه اي شبيه آن مي سازند مثلاً : پول و مول ، قد و مد  و كلماتي كه به الف و نون ختم مي شوند ( ان ) مانند نان و نون ، جان و جون ، گاهي هم براي اسم افراد كلماتي شبيه به اسم آنها مي سازند . اين شبيه سازي اسم ، هتك حرمت و يا بي احترامي به آنها نيست بلكه به خاطر عزيز بودن آن افراد است و آنها را به اين اسم صدا مي زنند مانند :

هاجر : هاجرك      

مريم : مرو     مريمك

حسين : حسينك  ، حُسَك  ، حُسي

حسن : حسنو  ، حسني  ، حسنك

علي : علي تك  ،  علو

مرتضي : مرتض ، مُري ، مُريتك

غلام : غلي ، غلمك ،  غُلو

محمد : مدي  ، مَدو  ، ممدي ، محمدك

ابراهيم  : بريتك  ، برو   ، براهيمك ، بري

در اينجا تعدادي از اصطلاحات و گويش هاي محلي را نام مي بريم :

فارسي

لهجه محلي

تلفظ

پسر

پُس

Pos

ديروز

دوشي

Doshi

برادر

بِرا

Bera

مادر

مُو

Mow

خانه

لًههً

Laha

قاشق

كاشغ

Kashokh

سرفه

كولگ

Koleg

قورباغه

گُك

Goak

دايي

خالو

Khalou

خواب

خو

Khov

عسل

عسل

Asal

آرد

هارت

Hart

مرغ

مُرگ

Morg

فوق سر

بُشك

boshk

فارسي

لهجه محلي

تلفظ

گاونر

نرگا

Narga

مگس

پَشِك

Pasheg

 

 

هلو هالو

هلو هالو کَنی داد گنشکُن ( هلهله و شادی کنید ای دختران )

هلو هالو کَنی زمندیلَ بُشکُن ( هلهله و شادی کنید ای زنجیر به پیشانی ها )

هلو هالو کَنی جای پتیده  ( هلهله و شادی کنید عروس جایی پنهان شده )

یه لنگ ابریشمی و سر کشیده ( یه لنگ ابریشمی در سر کشیده )

ملک شیری وا باد اَگرده  ( داماد با باد می گردد )

بَگِردِ حجله ی نمزاد اَگَردِ ( به دور حجله ی عروس می گردد )

ملک شیری رفته بِجاری   ( داماد رفته به دنبال بذل و بخشش )

بجاری داد تِگش نوت هزاری ( پول هزاری بخشش کرده اند )

صد کاوُرمَ کاور گِچکی ( صد گوسفند می خواهم گلچین )

صد معجی مَ وی معجی رسمی  ( صد شتر ماده تازه آبستن می خواهم )

صد مولَدمَ وی مُولَدِ رنگی ( صد کنیز زاییده می خواهم )

صد گُلم مَ وی گُلم عراکی ( صد غلام عراقی می خواهم )

 

 

 

 

اشعار محلی

           مو ناز تو ناخَُرم

آی روتِنِت که اَی مات مِرای سَگی هم نَکه

ایی ای یَهتِنت که باریت اَی دوش مو کم نَکه

آی سادگیت که هر رو دروگ دراس اَبندی

ایَی ای پٌزنت که هر رو وَر تیپُم اَخندی

یَه رو بَهونَه گری کی چَشَت کوتُهُم

یَه رو اَگوی که مو ای دلت روتُهُم

بیچه تو اِکِدهَ هر رو گپ اَهری تو دِهنُم

پا گه بر یه سونی که مو رنگت ندیدم

ویدی که گور شما کَد یه یَلُفتَی نِهین

فایده نداره دگه گیشته گَپی هم دِهین

باشَه بِرَ گپی نین مو هم به دل ناگِرُم

ولی یه خُب اَدُنی مو نازتو ناخَرُم

روتن و یهتن تو فرکی به حال مُ ناکن

دِگَه گپُن تو هم چَنگی به دل مُ نازَنِ

نادون چه بو دلاله که بین ما خراو بو

ولی یه خُب اَدُنُم دل هر دومُن تلو بو

مُ لِه بودُم دِگر حالی نَمَندِه

مُ تو دستم دِگه مالی نَمَندِه

بَه میلاکِت کَسم وقتی اَیایی

اَدیدی که نَهَنگالی نَمَندِه        

 

 

 

 

قصه ها :

 

الف (( قصه پادشاه قلندر ))

روزي بود روزگاري در يك دياري پادشاهي قصر زيبايي داشت . روزي قلندري ( درويشي ) نزد پادشاه مي آيد و از او خواست كه قصر و بارگاهش را در راه خدا بدهد . پادشاه هم دست زن و بچه اش كه هر دو پسر بودند را گرفت و در بيابان منزل گزيد . شب كارواني كه در نزديكي آنها منزل كرده بود ، سر كاروان آنها يكي را نزد پادشاه فرستاد كه زنت را بما بده بعنوان دايه كه زني از ما وضع حمل مي كند ( بچه مي زايد ) پادشاه زنش را به آنها داد ، آنها زنش را با خودشان بردند و شاه گفت اين را دادم در راه خدا پادشاه دست دو پسرش را گرفت و رفت و رفت در راه به رودخانه پر آبي رسيدند . يكي را گذاشت و دست ديگري را گرفت كه از رودخانه عبور كند . و آن پسرش را هم رودخانه برد پادشاه گفت اين را هم دادم در دراه خدا و در پايين ، باغباني بچه را مي گيرد ،رفت كه آن يكي را بياورد آن را هم گرگ برده بود و در راه چوپاني پسر را از چنگال گرگ مي گيرد و پادشاه گفت اين را هم دادم در راه خدا . خلاصه شاه هر دو پسرش را نيز از دست مي دهد .

پادشاه رفت و رفت به شهري رسيد و آن شهر هم پادشاهش فوت كرده بود و عيال پادشاه مرحوم هم در آنجا بودند آنان مجلس گرفته بودند كه پادشاه تعيين كنند در همين موقع شاه رسيد و در گوشه اي از مجلس نشست . آنان براي تعيين شاه مرغ دولت را پرواز دادند ( مرغي كه روي سر هر كس بنشيند همان شاه است ) . آنها هر بار كه مرغ دولت را پرواز مي دادند روي سر همين شاه يا مرد غريب مي نشست ، همه اعتراض كردند كه چرا اين مرغ روي سر اين غريب مي نشيند و روي سر ما نمي نشيند ، آنها مدتي مرغ را در خانه زنداني كردند و بعد مرغ را آزاد كردند دوباره روي سر شاه نشست .

آنها شاه را در خانه زنداني كردند مرغ روي خانه نشست به مجلس گفتند شاه همين است و اين جانشين است و شاه نيز حكومت را بدست گرفت و زن شاه فوت شده را گرفت و دستور داد كه سربازان همه جمع شوند و نگهباني مي خواهد . سربازان آمدند و خدمت مي كردند در همين موقع همان كاروان كه زن شاه غريب را برده بودند و چون اين كاروان كه رابطه  تجاري و دوستانه با شاه فوت شده اين شهر داشتند در نزديكي شهر بار انداخته بودند و طبق معمول نزد شاه آمده و از شاه درخواست دو نفر سرباز بعنوان نگهباني اسباب و اثاث هايشان كردند ، شاه نيز دو نفر را براي نگهباني فرستاد از قضا كه هر دو برادر بودند و همديگر را نمي شناختند .

يكي از آن به دومي گفت : بيا بنشينيم و سرگذشتمان را براي هم تعريف كنيم . خلاصه بعد از تعريف سرگذشت هم يكي از آنها گفت : من مادري داشتم كه كاروان آن را با خودش برد آن يكي هم گفت من مادري داشتم و كاروان با خودش برد ، آن يكي هم گفت من برادري داشتم كه گرگ آن را با خودش برد و در راه چوپاني نجاتش داد خلاصه همديگر را شناختند و در همين لحظه مادر نيز از داخل صندوق صدا مي زند مادرتان هم اينجاست و مرا نجات بدهيد . آنها مادرشان را نيز نجات مي دهند . رئيس كاروان به شاه شكايت مي كند كه سربازان اموال و وسايل ما را دزديده اند و شاه نيز سربازان را محاكمه مي كند ، سربازان ماجرا را تعريف مي كنند و شاه نيز با خبر مي شود و دستور داد كه كاروان را با سر دسته آنها نابود كنند و خلاصه شاه نيز در مقابل ثوابش به بارگاهش و زن و فرزندانش رسيد . و قصه ما تمام شد .

لطیفه ها وطنز های کوتاه به زبان و گویش شیرین کهنوج

یه روزی مأمور بهداشت ارو در خونه ای یه پیرزالی و اگو : بی بی همو کارتت را بیار

پیرزال ساده لوح هم ارو یه کارد آشپزخونه ی ور اگنه ایاره و اگو : بگه دایه.!

مأمور بهداشت که از کار پیرزن عصبانی شده بود، گفت : کارت بهداشتت را بیار نه کارد آشپزخونه.

واژه پرداز *

به گویش کهنوجی کارت بهداشت و کارت آشپزخانه یکی تلفظ می شوند

پیرزال : پیر زن اِیاره : می آورد

ارو : می رود بگه : بگیر

یه روزی : یک روزی دایه : فرزندم ، عزیزم

اگو : می گوید _ بی بی : مادر بزرگ

وٌر اَگِنِه : بر می دارد

************

 

یه روزی یه پیرمردی ارو تهران ، اتوبوس دو طبقه ای ادیده . وی راننده اگو : کهنو ناری ؟ راننده اگو : نه فدات شم ، من میدون آزادی میرم .

پیرمرد اگو : آ اتوبوس بالایی هم نارو ؟!

واژه پرداز *

 ارو : می رود - ادیده : می بیند- اگو : می گوید- کهنو : کهنوج ناری : نمی روی؟ - آ : اون یکی نارو : نمی رود؟


لالايي ها

 

مادران اين خطه از ايران براي آرام ساختن ، خوابانيدن و گاهي كه كودك گريه مي كند اشعاري مي خوانند كه با هلهله و لالايي همراه بوده ، سراينده اين لالايي ها معلوم و مشخص نيست بلكه از نسلي به نسل ديگر پيوسته منتقل گشته و به دست ما رسيده است.

عواملي چند در شكل گيري لالايي ها دخالت داشته و دارند كه مي توان عمده اين عوامل را كه از دين ، اعتقاد به قيامت ، قرآن و رنج و سوز مادران كه براي فرزندان متحمل            مي شوند نام برد .

كه اشعاري تكراري مي شوند :

            لَلُم لالا بكو تا خوابت بيايه

                                                                               بلا بر جون رودم نيايه

لَلْ به بچه عزيز گفته مي شود و معني اين بيت آن است كه فرزندم دراز بكش و راحت باش تا خوابت بيايد و هيچگونه بلا و دردي برايت پيش نيايد .

 

                                   لا لایی های محلی

جمازی کَنُم تا شو بو                                        ناشتای چُوکم دوشاو بو

چوکُم ارو  بَگازی                                               کَلَ چُوکُن مارزی

لا لا لای تو خواب داری                                  تو میل شیر گاو داری

شیر گاو گور گاویون                                        پنیر تر گور چوپون

اگر رودُم تو میل داری                                 برو جونم خودت بستون

لالالای گل آلو                                              درخت سیب و زردآلو

زرد آلو برآورده دو تا خوشه زر آورده            بش چورم کم آورده   

 

ترانه های محلی

جی سارو و سارو  ( دلبر ای دلبر )

جی سارو سر شُشتَگُم  ( دلبر سرم را شسته ام )

هیر و کلننر رُستَگُم   ( عطر و ماده خوشبو به خودم زده ام )

مهار یُولیم دِ رَنجته ( مهار نقش و نگاری آویخته ام )

حَبطِ برُیم اِنجِتَ ( جهاز شتر را دوخته ام )

جی سارو لال بندگی ( دلبر ای مادر بندگی )

بی تَ ندارم زندگی ( بی تو زندگی ندارم )

تَ که رَوَی مَن چون کَنم ( تو که بروی من چه کار کنم )

دستمال دستت بو کَنم ( دستمال دستت را می بویم )

کیای برکوه تَوَی  ( تو یکی از بدقولان هستی )

کولَ دو پنج روچ حاتَگی  ( قول ده روزه داده ای )

یک سال و شش ماه رَفتگی ( در حالی که یک سال و شش ماه هست که رفته ای )

هَرو گوانت نیش بوتَکِن ( بچه شترها دندان پیری در آورده اند )

گوج و گورند پیر بوتَگِن ( بره ها و قوچ ها هم پیر شدند )

بچون که در گداز گتن ( بچه ها که در بازی بودند )

حالا دگه ریشش کوتَ ( حالا دیگر ریش و سبیل در آورده اند )

برچسب: زبان و لهجه ,اشعار محلی,قصه ها,لالايي ها, نویسنده: وحید ابراهیم مظفری تاريخ: 26 آذر 1392 ساعت: 9:22

 بله اینجا بهترین بیمارستان خاورمیانه که چه عرض کنم بهترین و مجهز ترین بیمارستان آسیاست

 

 من دیشب این سعادت رو داشتم که به علت بیماری، پا در این بیمارستان بگذارم و بعد از گذراندن مراحل طاقت فرسای گرفتن قبض پزشک از پذیرش و ... برای تزریق  آمپول یک ساعت و سی و چند دقیقه معطل شدم و در آخر هم بدون تزریق از بهترین بیمارستان آسیا خارج شدم و این اتفاق در شرایطی برام پیش اومد که جمعیتی حدود سی نفر توی اتاق تزریقات با تنها پرستار حاضر این بخشسر سبز شدن علف زیر پاهاشون دعوا بودن و حدود بیست نفر هم توی صف گرد و شلوغ پذیرش برای گرفتن قبض تزریق آمپول از صندوق دار این بخش که به سرعت نور قبض رو تایپ میکرد ملتمسانه درخواست قبض داشتن و سر درد و سرفه و بقیه چیزا یادشون رفته بود و داشتن از درد پا و کمر به خودشون ..... 

                             با تشر از مسئولان والا مقام و با حال بهترین بیمارستان آسیا ( بیمارستان کهنوج )

ای خدایی که بهترین پزشکی

 این بیمارستان و بقیه بیمارستان ها را با حفظ ما بندگانت از بیماری به بیکارستان تبدیل کن .

                                                          

برچسب: بیمارستان معرکه کهنوج ا, نویسنده: وحید ابراهیم مظفری تاريخ: يکشنبه 3 آذر 1392 ساعت: 18:20

صفحه بندی